فلوت سحر آمیز - magic flute
اگر كسى باید شنلى از تفاخر بپوشد و تاجى از بزرگى بر سر گذارد باید قواره اى به اندازه و شایستگى هاى موتسارت داشته باشد زیرا او به هنگام آفرینش نى سحرآمیز به گفته برنارد شاو آهنگ هایى تصنیف كرد كه چنانچه از دهان فرشتگان شنیده شود مناسب و بجا مى نماید و این همه در جایى آفریده مى شود كه موتسارت گاه از فرط اندوه و بیمارى زنش «كنستانز» در كنار بستر او زانو در بغل مى گیرد و گاه به خاطر از دست دادن فرزند نوزادش بر گور او اشك مى افشاند و گاه زیر باران سرد از اندوه ندارى و فقر سر به زیر افكنده و آخر سر به كنج خانه خزیده و قلم بر دست گرفته كه نامه اى به دوستى بنویسد و براى گذران زندگى و دستمزد پزشك معالج زنش پولى قرض بگیرد تا بعداً آنها را از درآمد ناچیز خود كه گاه از مستمرى دربار و گاه از درآمد ساخته هایش به دست مى آورد بپردازد.

 نى سحرآمیز در كلبه اى چوبى و در گوشه تماشاخانه اى كه مى بایست این اپرا در آن اجرا شود ساخته شد و شاید دستمایه شوق انگیزى كه مى بایست این مهم را به آخر برساند «آنا گاتلیپ» دخترك هفده ساله اى بود كه مى بایست نقش «پامنیا» را در نى سحر آمیز ایفا كند. لطافت خیال انگیز و اثر جادویى این یادگار عزیز و ماندنى موسیقى غرب بى شك از اثر رایحه آن دو شاخه میخك بود كه «آنا گاتلیپ» در گلدان ظریف و كوچكى در گوشه اى خلوت به دست موتسارت داد و به او پیشكش كرد، آهنگساز نامدار این هدیه گرانبها را بر روى میز كار خود گذاشت و روزها با چشم دوختن بر آن به خلق ظرافت هاى نى سحرآمیز مى پرداخت. موتسارت در طول آفریدن گوشه هایى از این شاهكار پیوسته رو به این گلدان داشت و امید بر آن داشت كه غنچه به هم فشرده اى كه كنار آن دو شاخه میخك بود، نیز باز شود ولى حوصله آن دو گل لطیف كمتر از آن بود كه بتواند تا پایان رسیدن نى سحر آمیز تاب بیاورد «پنج روز و شش» بر آنها گذشت و آن دو پژمردند و غنچه با اینكه موتسارت همچون نوزادى آن را تر و خشك مى كرد و به آن آب مى داد و كنار آفتابش مى گذاشت هرگز گلبرگ هاى خود را نگشود و دل موتسارت را شاد نكرد، ولى او نظر از این یادگار عزیز برنگرفت و پیوسته به هنگام كار چشم بر آن داشت. دخترك نیز به سپاس از مهر او بعداً و به هنگام اجراى اپرا كار خود را با استادى تمام و به لطافت هرچه بیشتر به انجام رسانید، اپراى نى سحر آمیز در تماشاخانه «ویدن» و در شب ۳۰ سپتامبر سال ۱۷۹۱ بر روى صحنه آمد و نغمه روح نواز آن انعكاس روح لطیف آفریننده آن بود گویا از آسمان و از سوى پریان بر گوش آدمیان فرود آمد، اگرچه ذكر گوشه و كنار اجراهاى این شاهكار بر روح ما آن تاثیرى را ندارد كه بر اهل هنر اپرا در اروپا دارد لیكن ذكر حكایت نى سحرآمیز كه برگرفته از افسانه هاى قدیمى مشرق زمین است و توسط شاعر و داستان سراى آلمانى «كریستف ماتین وایلاند» تدوین گشته است براى ادب دوستان شیرین و جذاب مى نماید...
•حكایت نى سحرآمیز
عبادتگاه ملكه شب در كنار تپه اى كوهستانى سر بر آسمان مى سائید و ابرهاى مسافر پیوسته از بالاى آن مى گذشتند و گاه بر سر آن فرود مى باریدند. «تامینو» شاهزاده مسافر كه از خستگى راه فرسوده بود دمى در آخرین پیچ راهى كه شیب وار به عبادتگاه مى رسید، ایستاد و به سوى شهرى كه در زیر پا داشت نظر افكند. هنوز چیزى تا غروب خورشید مانده بود و او مى توانست كوله بار را بالش سر نماید و دمى بیاساید و خستگى راه از تن به در كند، «تامینو» همین كه چشم بر هم نهاد و رویاى رسیدن به عبادتگاه را پیش نظر آورد با صدایى وهم انگیز كه از بوته اى كه در كنار او بود برمى خاست چشم هاى خود را گشود و مارى عظیم و سیاه را دید كه از میان بوته به بیرون مى خزید و به سوى او مى آمد. شاهزاده از ترس و از ناتوانى روبه رو گشتن با او بیهوش گشت و مار به سوى طعمه ناتوان خزید، اما در این هنگام دست  سرنوشت سه بانوى ساكن عبادتگاه را به نجات شاهزاده فرستاد. آنها حیوان دهشتناك را از پاى درآوردند و به سوى جایگاه خویش بازگشتند. خورشید مشغول جمع كردن دامن طلایى خود بود كه «تامینو» چشم هاى خود را گشود. او حیرت زده از اینكه كشته مار را در كنار خود مى دید به این فكر فرو رفت كه این واقعه به دست چه كسى انجام گرفته است، ولى پاسخى براى این پرسش نیافت، به ناچار براى پیمودن بقیه راه برخاست اما در این هنگام با شنیدن صدایى بر جاى خود ماند و از پشت تنه درختى به انتظار دیدن صاحب صدا به انتظار ایستاد. مردى را دید كه در نى مى نواخت و پیش مى آمد. او لباسى كه پرهاى پرندگان بر آن بود بر تن داشت و قفسى با خود مى برد كه بر دوش گرفته بود. شاهزاده بر راه او ایستاد و از نام و نشانش پرسید. او گفت نامم «پاپاژنو» است و كارم در دام انداختن پرندگان است، از بامداد تا شامگاه در میان درختان جنگل مى گردم و هر جا كه لانه پرنده اى دیدم دام خود را كه همین قفس است در كنار آن مى گذارم و به انتظار مى نشینم، این نغمه را چندین بار تكرار مى كنم تا هر پرنده اى كه در هر كجا باشد به هواى شنیدن آن به سوى لانه خود پرواز كند به جاى آنكه به لانه برود با میل خود پاى به درون این قفس گذارد، تا پیش از غروب آفتاب من این قفس را در هر كجا كه لانه اى باشد، مى گردانم و پرندگان زیادى را به این گونه صید مى كنم. آنگاه قفس را برمى دارم و براى بانویم كه در عبادتگاه است، مى برم.


منبع : شرق